تبليغاتX
باز برای تو می نويسم که عشق .. ... ....






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :

RSS

طراح قالب:


كد جاوا :



پرنسس کوچولو

 

رگه سبزه بي اراده چشمکه تلخه ستاره


نفساي نيمه مرده اين هيولاي دوباره


اين سکوت مرده در خاک يک غروب رو به مرگه


دو تا دسته نقطه چين و يک سرنگ پر تگرگه


رگه سبزه روي دستت اخرين نقطه ي کوچه


ديگه اين سرنگه خالي بنده يک نقطه ي پوچه


پاک کن هر چي نقطه چينه روي دستاي ضعيفت


ببر اين هق هق سردو با اراده ي عجيبت


بشکن اين سرنگو بشکن بگذر از مرزه هيولا


بشکن اين حصاره تلخو رد شو از حصاره غولا


اين سرنگه خالي از عشق روي خاک کناره درده


توي اين همهمه ي درد پي دستاي يک مرده

حرفه اضافه:


 

درخشان ترين کلمه ام مال تو


 

سالم ترين جاي دستم امن ترين گوشه دنج دلم تا سرت را بگذاري ....


 

من را مثل يک فيلم معروف نگاه کن به خودت بگو خيلي معروف است


 

 گرچه سخت ولي بايد ديد نصفش رفته باقيش هم به زودي تمام خواهد شد


 

 


 

خارج از متن:


 

يک توره ماه گيري درست کردم.


 

ميخوام امشب ببرم شکار تور رو دور سرم بچرخونم


 

 و پرتاپ کنم طرفه ماه تا اون توپه بزرگ نوراني رو گير بندازم


 

اگه فردا تو اسمون نگاه کرديو ماهو نديدي شک نکن که کاره من بوده


 

 و من بالاخره ماه رو با تور ماه گيريم گرفتم !


 

اما اگه بازم ماه تو اسمون ميدرخشيد يه خورده پايين ترش رو هم نگاه کن


 

 اون وقت منو ميبيني که دارم اروم اروم تاب ميخورم


 

 از يک ستاره که توي تور ماه گيري منه


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: یکشنبه پنجم مهر 1388 در ساعت: 14:40
|+|



اکتاویو پاز

If you are the amber mare
I am the road of blood

If you are the first snow
I am he who lights the hearth of dawn
If you are the tower of night
I am the spike burning in your mind
If you are the morning tide
I am the first bird's cry
If you are the basket of oranges
I am the knife of the sun
If you are the stone altar
I am the sacrilegious hand
If you are the sleeping land
I am the green cane
If you are the wind's leap
I am the buried fire
If you are the water's mouth
I am the mouth of moss
If you are the forest of the clouds
I am the axe that parts it
If you are the profaned city
I am the rain of consecration
If you are the yellow mountain
I am the red arms of lichen
If you are the rising sun
I am the road of blood

 

اگر تو دریاچه ی کهربایی
من جاده ی خون ام

اگر تو اولین برفی
من آن ام که قلب پگاه را روشن می کند
اگر تو برج شبی
من میخ سوزان ام در خاطر تو
اگر تو جریان صبحدمانی
من گریه ی اولین پرنده ام
اگر تو سبد پرتقال هایی
من تیغ آفتاب ام
اگر تو سنگ مذبحی
من دست های حرمت شکن ام
اگر تو خاک خفته ای
من ساقه نی سبز ام
اگر تو خیزش بادی
من آتش پنهان ام
اگر دهانه آبی
من دهان خزه ام
اگر تو جنگل ابرهایی
من آن تبرم که پراکنده اش می کند
اگر تو شهر تکفیر شده ای
من باران قداست ام
اگر تو کوه زردرنگی
من بازوان سرخ گلسنگ ام
اگر تو طلوع آفتابی
من جاده خون ام


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: سه شنبه هفدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:10
|+|



به نام خدایی که اشکان راافریدتاسرزمین عاشقان آتش نگیره

می نویسم برای تو،برای او و برای همه می نویسم ازعشق پس بخوان ای عاشق این احساس مرا
مینویسم تابدانی عشق به چه معناست،عشق سرآغاز چه حادثه ای است
می نویسم تابخوانی احساس مرا و درک کنی عاشق بودن را
اگرعشق برایت پر دردوتلخ است مینویسم تابرایت معنایی شیرین و ماندگار داشته باشد
ازعشق نوشتن احساس میخواهد،درک میخواهد،غرورمیخواهد پس بادلی پرغرور بخوان این متنهای مرا
دفتر عشق را باز کن،با احساسی پاک و با دلی عاشق بخوان متنهای مرا
اگر میبینیداز عشق سخن گفته ام بدانید که عشق در ذهنم یک حادثه می باشد
عشق در ذهنم یک راه پر فراز و نشیب و نفسگیر می باشد
مینویسم از غم دوری از غم دلتنگی،می نویسم از لحظه دیدار،لحظه همیشه بیدار،مینویسم از درد جدایی از غم تنهایی و مینویسم از صدای سخن عشق،می نویسم تا مثل یک خاطره در این دفتر کهنه و پوسیده بماند
اگر عاشقی بیا و این احساس مرا بخوان،اگر غمی در دل داری اشکهایت رادرچشمانت نگه دار و با خواندن متنهای من اشک بریز تا دلت خالی شود
اگر میبینید اینچنین مینویسم از عشق بدانید که درد آن در دلم هست  و  اگر می بینید متنهای من حرف دل همه عاشقان است بدانید که اینها همه و همه یک حقیقت واقعی است
خداوند احساسی پاک را به من داد و من نیزتنهابه عنوان یک نویسنده برایتان از یک زندگی می نویسم
زندگی را تنها با عشق تصور نکنید!زندگی یک جاده هست،جاده پر فراز و نشیبی که روزی به پایان آن خواهید رسید و بعد تا چشمان خود را باز میکنید،خود را در دنیای دیگر خواهید دید
پس بیاییم زندگی کنیم،بدون درد،بدون غصه،تنها با شادی و لبخند  و بیخیال اشک و غم و غصه
بر روی لبانم لبخندی جاری است چون که بدون شک حرف های این دل شکسته ام در دل همه می نشیند و در دل همگان جا دارد
خوشحالم از اینکه اینچنین مینویسم و اینچنین همچو نام این خلوتگاه عاشقانه غوغایی را در دلهای شما آورده ام
آری غوغای عشق در دلهای پر از عشق
این را هم بدانید دفتر عشق تنها یکی است،و در این دنیای بزرگ تنها همین دفترعشق در دلها ماندنی و ماندگار است به همراه تمام خاطره هایش
مینویسم تا زمانی که نفس دارم،تا زمانی که جان دارم و تا زمانی که شما عاشقانه و از ته دلهایتان متنهای مرامیخوانید!
سلام از شما دوستان خواهش میکنم کسانی که طمع عاشقی رو چشیدن و دردتنهایی راکشیدن نظر بدن


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 در ساعت: 2:12
|+|



نوشتن

کیست آن که به پیش می‌راند
قلمی را که بر کاغذ می‌گذارم
در لحظه‌ی تنهایی؟
برای که می‌نویسد
آن که به خاطر من قلم بر کاغذ می‌گذارد؟
این کرانه که پدید آمده از لب‌ها، از رویاها،
از تپه‌یی خاموش، از گردابی،
از شانه‌یی که بر آن سر می‌گذارم
و جهان را
جاودانه به فراموشی می‌سپارم.

کسی در اندرونم می‌نویسد، دستم را به حرکت درمی‌آورد
سخنی می‌شنود، درنگ می‌کند،
کسی که میان کوهستان سر سبز و دریای فیروزه‌گون گرفتار آمده
است.
او با اشتیاقی سرد
به آن‌چه من بر کاغذ می‌آورم می‌اندیشد.
در این آتش داد
همه چیزی می‌سوزد
با این همه اما، این داور
خود
قربانی است
و با محکوم کردن من خود را محکوم می‌کند.

به همه کس می‌نویسد
هیچ کس را فرانمی‌خواند
برای خود می‌نویسد
خود را به فراموشی می‌سپارد
و چون نوشتن به پایان رسد
دیگر بار
به هیات من درمی‌آید


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 در ساعت: 1:5
|+|



تنها ترین عاشق

می نویسم برای تو،برای او و برای همه می نویسم ازعشق پس بخوان ای عاشق این احساس مرا
مینویسم تابدانی عشق به چه معناست،عشق سرآغاز چه حادثه ای است
می نویسم تابخوانی احساس مرا و درک کنی عاشق بودن را
اگرعشق برایت پر دردوتلخ است مینویسم تابرایت معنایی شیرین و ماندگار داشته باشد
ازعشق نوشتن احساس میخواهد،درک میخواهد،غرورمیخواهد پس بادلی پرغرور بخوان این متنهای مرا
دفتر عشق را باز کن،با احساسی پاک و با دلی عاشق بخوان متنهای مرا
اگر میبینیداز عشق سخن گفته ام بدانید که عشق در ذهنم یک حادثه می باشد
عشق در ذهنم یک راه پر فراز و نشیب و نفسگیر می باشد
مینویسم از غم دوری از غم دلتنگی،می نویسم از لحظه دیدار،لحظه همیشه بیدار،مینویسم از درد جدایی از غم تنهایی و مینویسم از صدای سخن عشق،می نویسم تا مثل یک خاطره در این دفتر کهنه و پوسیده بماند
اگر عاشقی بیا و این احساس مرا بخوان،اگر غمی در دل داری اشکهایت رادرچشمانت نگه دار و با خواندن متنهای من اشک بریز تا دلت خالی شود
اگر میبینید اینچنین مینویسم از عشق بدانید که درد آن در دلم هست  و  اگر می بینید متنهای من حرف دل همه عاشقان است بدانید که اینها همه و همه یک حقیقت واقعی است
خداوند احساسی پاک را به من داد و من نیزتنهابه عنوان یک نویسنده برایتان از یک زندگی می نویسم
زندگی را تنها با عشق تصور نکنید!زندگی یک جاده هست،جاده پر فراز و نشیبی که روزی به پایان آن خواهید رسید و بعد تا چشمان خود را باز میکنید،خود را در دنیای دیگر خواهید دید
پس بیاییم زندگی کنیم،بدون درد،بدون غصه،تنها با شادی و لبخند  و بیخیال اشک و غم و غصه
بر روی لبانم لبخندی جاری است چون که بدون شک حرف های این دل شکسته ام در دل همه می نشیند و در دل همگان جا دارد
خوشحالم از اینکه اینچنین مینویسم و اینچنین همچو نام این خلوتگاه عاشقانه غوغایی را در دلهای شما آورده ام
آری غوغای عشق در دلهای پر از عشق
این را هم بدانید دفتر عشق تنها یکی است،و در این دنیای بزرگ تنها همین دفترعشق در دلها ماندنی و ماندگار است به همراه تمام خاطره هایش
مینویسم تا زمانی که نفس دارم،تا زمانی که جان دارم و تا زمانی که شما عاشقانه و از ته دلهایتان متنهای مرامیخوانید!

نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388 در ساعت: 0:38
|+|



خدایا

خدایا!
هرکه مست از شراب چشم تو نیست، زنده به چیست؟
خدایا!
ما بنده توئیم و بنده را جز اطاعت نشاید.به ما الفبای بندگی بیاموز.
خدایا!
بی نگاه لطف تو،هیچ کار به سامان نمی رسد.نگاهت را از ما دریغ نکن.
خدایا!
عنانمان را از دست نفسمان بستان و یاد خودت را چنان در دلمان بنشان که تو از چشممان ببینی و از گوشمان بشنوی و از زبانمان بگویی.
خدایا!
نگاهمان را از غیر خودت بگردان و ما را نگران خودت بگردان.
خدایا!
به ما آداب عاشقی بیاموز و اصول عشقبازی و راه و رسم کرشمه شناسی.
خدایا!
چشم دیدن جلوه های جمالت را به کوردلان زیبایی نشناس عنایت کن.
خدایا!
در قیامت با چه رویی به چشمهای تو نگاه کنیم که در مقابل عمری نعمت،جز گناه و معصیت نیاورده ایم.شرمساریِ آن روز از هر عذابی دردناک تر است.دستمان بگیر.
خدایا!
دین و دیانت را برای اهل تدیّن معنا کن .


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 در ساعت: 1:22
|+|



خدایا

ميگردم . ميگردم دنبال کسي که هروقت صداش کنم ، دلم قرص باشه که حتماً صدام را ميشنوه.

کسي که هر وقت به کمکش نياز داشتم ، در دسترس باشه. ميگردم دنبال کسي که هروقت ازاون چيزي بخوام ،

از من دريغ نکنه .ميگردم و جز تو کســي را نمي بينم .

تنها تويي که وقتي بندت از تو چيزي بخواد ، به اون مي بخشي و اگه به تو و کمک تو اميدوار باشه ، نا اميدش نميکني .

تنها تويي که هرگاه بندت به سویت بياد ، به خودت نزديگش ميکني و عزيزش مي کنی و هر وقت عصيان کنه ، گناهش را

مي پوشوني و خطاش رو از ديده ها پنهون مي کنی .

ميگردم و تو رو مي يابم . تنها تويي که وقتي بندات به تو تکيه کنه ، اون رو مي پذيري و براي تمام زندگيش کافي هستي .

خدايــــا ! چه کس به سمت تو اومد و خواست مهمون تو شه و تو اونو نپذيرفتي ؟

يا چه کس به درخونت اومد و تو رو صدا زد و از تو کمک خواست و تو پاسخش ندادي و او نو دست خالي برگردوندي ؟

خدايــــا ! تو که در خونت به روي هر که تو رو بخوونه هميشه بازه ، منو از هرچه جز توحيـــد تو رها کن.


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 در ساعت: 1:20
|+|



هر چه می خواهد دل تنگت بگو

اگه خواستین نظرتون رو در باره ی این تصویر بگین

فقط حرف دل

اخه می خوام عین نظرات رو بزارم تو صفحه ی اول

رد پای دوستان.............

ونوس گفت:

نظر من اینه : مراقب باش تو زندگیت قدم اشتباهی بر نداری چون ممکنه اون قدم شکستی سخت واست باشه


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 در ساعت: 0:59
|+|



سخنی از ارکید

خداحافظ...

(هیچ رودخانه ای به سرچشمه خود باز نمیگردد)

میروم با چشم گریان

بهر من اشکی میفشان

از غمت در جنب و جوشم

همچو موج از خشم طوفان


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 در ساعت: 0:54
|+|



سایه ی تنها.......

 

ازاول من وتو مال هم نبودیم ، من وتو مال یه دنیا نبودیم

ازاول هم تو اون سردرگمی ها،می گفتیم با همیم اما نبودیم

تمومش کن بیا ازهم جدا شیم ،بیا اینقدر تکراری نباشیم

تمومش کن تا همینجا تو یه لحظه ،ازاین تنهایی با هم رها شیم

تمومش کن ته این جاده بسته ،تهش مائیم که قلبامون شکسته

بگواینجا کجای قصه ماست ،نگاه کن اول راهیم وخسته

نترس ازاینکه حرفهام دلنشین نیست ،تموم سهم ما ازعشق این نیست

ماعشق اول هم بودیم اما ،همیشه عشق اول بهترین نیست


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 در ساعت: 0:37
|+|



هر گلایه یه دل پر دردی داره هر ترانه یه صدای خسته داره هر بهونه یه لج و لج بازی داره هر زمونه یه عشق

زندگی یه قصه است که وقتی میری تو بطنش میبینی با همه اتفاقات شیرین و تلخش فقط سختی های روزگار شد نصیب ما از جاده ی ابریشم یه کوره راه نصیب ما یکم فکر کن و تویه سه ماهه گذشته سیرکن ببین زندگی یعنی چی واسه جوان جهان سوم  جز اینه که صبح زود تا غروب ها کارکنه و شب تا صبح با کانالهای اروپا حال کنه . تو نگو ندیدی جدیدی زندگی همینه بازم همیشه فقر و درد و سختی تو کمینه بازم توجوونی هاش عکس پیریش و میزنه به قاب تو یه جامعه هم رو صورتش میزنه نقاب همون دختری هم که می خواد باز با من باشه با یه خرج کوچیک میتونه پاک دامن باشه درد و دلای من روی کاغذ پلاس هر دم زندگی همینه حرفام و خلاصه کردم                                                                                                                            


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: سه شنبه دهم شهریور 1388 در ساعت: 0:25
|+|



I wille never let you go………….

Its hard for two peopls to

    Love each other when they live

In two diferent worlds. But

    When these two worlds collide

And become one, that’s what

     You call you and I…………………………

                              …………………..love you


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: یکشنبه هشتم شهریور 1388 در ساعت: 23:50
|+|



سخن دوستان

 

از یک عاشقِ شکست خورده پرسیدم:

بزرگ ترین اشتباه؟

گفت: عاشق شدن...

گفتم: بزرگ ترین شکست؟

گفت: شکستِ عشق...

گفتم: بزرگ ترین درد؟

گفت: از چشمِ معشوق افتادن...

گفتم: بزرگ ترین غصه؟

گفت: یک روز چشم های معشوق رو ندیدن...

گفتم: بزرگ ترین ماتم؟

گفت: در عزای معشوق نشستن...

گفتم: قشنگ ترین عشق؟

گفت: شیرین و فرهاد...

گفتم: زیباترین لحظه؟

گفت: در کنارِ معشوق بودن...

گفتم: بزرگ ترین رویا؟

گفت: به معشوق رسیدن...

پرسیدم: بزرگ ترین آرزوت؟

اشک توی چشماش حلقه زد و با نگاهی سرد گفت:

مرگ....

 

 

 

برگرفته از وبلاگ زیبای هانیه خانوم

http://hchapdast.blogfa.com


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: یکشنبه هشتم شهریور 1388 در ساعت: 1:34
|+|



یاد تنهایی در باران

چي بگم  ، ابري و بارون نميشي     درد و ميفهمي و درمون نميشي

خيلي وقته ميبينم زير آوار جنون     منو ميبيني و ويروون نميشي

دل ديوونه خرابم ميكني       چرا مثل قديما خون نميشي

سر به صبر و ميذاري   منو تنها ميذاري

لاله باغ كدوم گمشده اي    چرا بين گل ها پنهون نميشي

اي واي ....   چرا بين گل ها پنهون نميشي

وقتي بارون ميزنه

وقتي بارون ميزنه    شاخه ها ميشكنن

دل تنها چرا تو ...

مثل گنجيشك ها پريشون نميشي    منو ميبيني و حيرون نميشي

چي بگم ، ابري و بارون نميشي    درد و ميفهمي و درمون نميشي

چي بگم ، با كي بگم راز تو رو     داري آتيش ميگيري خون نميشي ...

من كه هرشب تا سحر قصه ي عشق رو تو گوشت ميخونم  

  بازم افسانه اي افسون نميشي

تو بزرگي مثل دنياي خيال آدما      دل زخمي ، لاله دشت بلا

نكنه غصه ي ليلي رو داري    واسه اين قصه ها مجنون نميشي

چي بگم ، ابري و بارون نميشي    درد و ميفهمي و درمون نميشي


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 در ساعت: 23:12
|+|



حقیقت عشق کجاست.....

دیرگاهی است سؤالی دارم

ومعمّااین است

سهم ازادی پروانه کجاست؟

وچرابال کبوترفقط اهنگ قفس می خواند؟

مرغ باران به کجا می بارد ؟!!

وچرایک گنجشک، بار اول که سر از لانه برون می آورد

تاکه پر گیردوبالا برود

آسمان را جانیست؟

 و نمی دانم من ،ازچه گویند،شب خمار و سیاه است؟

شب اگر تاریک است،

علّتش بخشش خورشید به ماه است و زمین

وسؤالم این است

سهم دلتنگی خورشید کجاست؟؟؟؟


نويسنده: سایه ی تنها و عشق مرده مورخ: چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 در ساعت: 23:10
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod